![]() |
![]() |
|
| مسافر غریبم بیا ! بیا که اینجا همه آشنایند! |
|
دوچیز بیپایان هستند: اول «منظومه شمسی»، دوم «نادانی بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم. پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی. |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:13 توسط محمد عطاری |
|
|
مردي يك پيله پروانه پيدا كرد. و آن را با خود به خانه برد. يك روز سوراخ كوچكي در آن پيله ظاهر گشت مرد كه اين صحنه را ديد به تماشاي منظره نشست ساعتها طول كشيد تا آن پروانه توانست با كوشش و تقلاي فراوان قسمتي از بدن خود را از آن سوراخ كوچك بيرون بكشد. |
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:43 توسط محمد عطاری |
|
خدایا کفر نمیگویم،پریشانم،چه میخواهی تو از جانم؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا!اگر روزی ز عرش خود به زیر آییلباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانیبه زیر پای نامردان بیاندازیو شب آهسته و خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر در روز گرما خیز تابستانتنت بر سایهی دیوار بگشاییلبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرفترعمارتهای مرمرین بینیو اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشدزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر روزی بشر گردیز حال بندگانت با خبر گردیپشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.خداوندا تو مسئولی.خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندندر این دنیا چه دشوار است،چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… |
|
+ نوشته شده در روز
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:50 توسط محمد عطاری |
|
|
امام رضا عليه السلام فرمود:
هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل كم او راضى خواهد بود.
|
|
+ نوشته شده در روز
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:56 توسط محمد عطاری |
|
|
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. |
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:33 توسط محمد عطاری |
|
|
کافر خوش اخلاق بهتر از مسلمان بد اخلاق است
ندیده در شهادت ، نسنجیده در قضاوت و نفهمیده در انتقاد وارد نشوید برای زندگی بهتر باید خندید ،بخشید و فراموش کرد ما در رويدادهاي زندگي خود نقشي نداريم، اما در اينکه چگونه آنها را تعبير کنيم، مؤثر هستيم. نفرت به همان اندازه دوست داشتن ، خوب است . يک دشمن مي تواند به خوبي يک دوست باشد . براي خود زندگي کن، زندگيت را بزي، سپس به راستي دوست انسان خواهي شد . |
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:30 توسط محمد عطاری |
|
|
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. |
|
+ نوشته شده در روز
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:22 توسط محمد عطاری |
|
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد میزد : کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید ، بغض اش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوشش برده بود ، اتفاقا مادرش هم روزه بود ، خواهرم بی روسری بیرون دوید ، گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در روز
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:31 توسط محمد عطاری |
|
|
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.... |
|
+ نوشته شده در روز
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:27 توسط محمد عطاری |
|
|
پروردگارا !! سایه گناه چون ابرهای تیره غروب آسمان دلم را پوشانده و باد سردی بوته زارهای خشک اعمالم را در این برهوت تکان می دهد.وقتی اعمالم چون آینه روبروی توست ازچه بگریزم ؟وقتی جهان مظهر آفرینش توست به کجا پناه ببرم غیر از دامن پر مهر تو؟!خدایا خسته ام و درمانده درگذر عمر!راه گریزی برایم نمانده جزچنگ زدن به رشته ی پر مهر تو رهایم مکن .میدانم ازکثرت گناهان عرق شرم از پیشانی ام جاری میشود. اما به من گفته اند تو خیلی مهربانی. |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:12 توسط محمد عطاری |
|
|
روزی حضرت موسی علیه السلام برای مناجات با خدا به کوه طور سینا میرفت در راه مردی او را دید و پرسید ای موسی به کجا میروی؟حضرت موسی گفت :برای مناجات با خدا به کوه میروم.آنمرد چون حرف حضرت موسی را شنید با گستاخی گفت:ای موسی حالا که به صحبت با خدا میروی از طرف من هم به خدا بگو من از تو روزی نمیخواهم و عارم میشود که تو خدای منی و نمیخواهم گناهانم را هم ببخشی. حضرت موسی ناراحت شد ولی چیزی نگفت وبه راه خود ادامه داد و به مناجات با خود با خدا پرداخت.هنگام مراجعت فرا رسید و موسی میخواست برگردد ناگهان صدایی از خدا شنید :ای موسی چیزی فراموش نکرده ای؟بارخدایا تو داناتری و من نمیدانم ای موسی چرا پیغام ان مرد را به من نرساندی؟بار الها او مردی نادان بود و به توهین کرد موسی پیغام اورا بگو حضرت موسی حرف های آنمرد را گفت و باز هم صدایی شنید. خدای تبارک به حضرت موسی چنین گفت که ای موسی به بنده ام بگو تو روزی از من بخواهی یا نخواهی من روزی تو را میدهم چون من خلقت کرده ام و تو را روزی دهنده جز من نیست.به بنده ام بگو اگر تو عارت میشود که من خدای تو ام من عارم نمیشود که تو بنده منی به بنده ام بگو اگر تو نخواهی گناهانت را بخشم من بخشنده مهربانم و خواهم بخشید چون دوست ندارم بنده ام را درحالی ببینم که گناه کرده است. حضرت موسی شنید و در راه بازگشت آنمرد را دید.آن مرد پرسید خوب موسی چه شد ؟و حضرت موسی جوابهای خدا را براو بازگو فرمود. آنمرد چون اینها بشنید گفت ای موسی واقعا خدا اینها را گفته؟حضرت موسی گفت بله. در همین حال آنمرد از ته دل آهی کشید و جانش ز تن بیرون شد. نمیدانم شاید از شرم بوده یا شوق دیدار چنین خدایی؟؟؟ بله دوستان ما چنین خدایی داریم و بی خبریم...
|
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:19 توسط محمد عطاری |
|
|
من دوستي به نام مانتي رابرتز دارم كه يك مزرعه پرورش اسب دارد. يك روز كه در حال صحبت بوديم او داستاني را براي من نقل كرد. داستان پسري كه فرزند يك تعليم دهنده اسب دوره گرد بوده كه از اصطبلي به اصطبل ديگر، از مسابقه اي به مسابقه ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر مي رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراين درس خواندن آن پسر در دبيرستان مرتباً با وقفه مواجه مي شد وقتيكه سال آخر دبيرستان بود از او خواسته شد تا در يك صفحه بنويسيد تا در آينده مي خواهد كه و چه كاره باشد. آن شب او هفت صفحه در توصيف هدف خود يعني داشتن يك مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤياي خود با تمام جزئياتش نوشت و حتي يك شكل از يك مزرعه 200 جريبي كه در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسير مسابقه مشخص شده بود كشيد. و سپس نقشه يك ساختممان 370 متر مربعي را كشيد كه در مزرعه 200 جريبي او واقع شده بود. او تمام آرزوهاي خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هايش به دست خودش بازگشت در صفحه اول يك F (نمره بسيار پايين) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با يك توجه كه نوشته بود «بعد از كلاس بيا پيش من». پسر با صفحات حاوي رؤياهايش به ديدن معلم خود رفت و از او پرسيد چرا نمره اش F شده است؟ معلم در پاسخ به او گفت اين يك رؤياي غير واقعي براي پسري در شرايط توست. تو فرزند يك خانواده دوره گرد از خانواده سطح پاييني هستي! و هيچ سرمايه اي نداري براي داشتن يك مزرعه پرورش اسب مقدار زيادي پول لازم است. تو بايد يك زمين و اسبهايي با نژاد اصيل بخري و آنها را تكثير كني كه همه اينها مقدار زيادي پول لازم دارد. براي انجام چنين كاري هيچ راهي وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه كرد: اگر تو دوباره با واقع گرايي بيشتري اين مطالب را بنويسي من هم در نمره تو تجديد نظر مي كنم. پسر به خانه رفت و مدت طولاني در اين مورد فكر كرد و از پدرش در اين باره كمك خواست ولي پدرش به او گفت ببين پسرم تو بايد خودت اين كار را تمام كني و از ذهن خودت كمك بگيري. البته من مي دانم كه اين تصميم بزرگي براي توست. بالاخره بعد از يك هفته كلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هيچ تغييري به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو مي تواني نمره F را براي من نگه داري و من هم رؤياي خود را براي خودم نگه مي دارم. بله آن پسر مانتي بود. او اكنون يك مزرعه اسب 200 جريبي دارد و در حالي اين داستان را تعريف مي كرد كه در خانه 370 متر مربعي خود نشسته بود. مانتي ادامه داد. من هنوز آن ورق كاغذها را دارم. او اضافه كرد بهترين قسمت داستان اينجاست كه دو تابستان پيش همان معلم دبيرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من براي يك تور يك هفته اي آورد.. وقتي كه معلم قديمي داشت آنجا را ترك مي كرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤياي تو بودم. در آن سالها من رؤياي بچه هاي زيادي را دزديدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودي كه رؤياي خود را نگه داري. اجازه ندهيد هيچ كس رؤياي شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگيريد.. |
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:17 توسط محمد عطاری |
|
|
زندگی غمکده ای بیش نبود
حاصلش جز غم و تشویش نبود به کدام خاطره اش خوش باشم که کدام خاطره اش نیش نبود |
|
+ نوشته شده در روز
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:25 توسط محمد عطاری |
|
|
تو مرا می فهمی ، من تورا می خوانم و همین ساده ترین قصه یک انسان است. من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی رسم گلچین فلک گر چه همه یغما بود لیک این بار گلی چید که بی همتا بود خامش ای دل که به غمناک ترین واژه و شعر غم او را نتوان گفت چه جانفرسا بود بدین وسیله از کلیه عزیزانی که در مراسم کفن ، دفن ، تشییع و مراسم ختم پدر عزیزم حضور یافته و با اهداءتاج گل ، پلاکارت و پیام موجب شادی روح آن مرحوم و تسلی خاطر باز ماندگان گردیدند صمیمانه تقدیر نموده ، امید آن داریم بتوانیم در روزهای خوش در کنارتان از زحمات شما قدردانی نماییم |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:34 توسط محمد عطاری |
|
|
شاخه با ریشه ی خود حس عجیبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد خاک کم آب شده مثل کویری تشنه شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد |
|
+ نوشته شده در روز
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:15 توسط محمد عطاری |
|
|
چه خوب بود اگر دست ها بهاری بود و چشمه سار صداقت همیشه جاری بود چه خوب بود اگر کوچه باغ عاطفه ها پر از طنین غزل خوانی قناری بود چه خوب بود اگر قاب سرد پنجره ها به سبک قصر بهاران شکوفه کاری بود چه خوب بود اگر از جزیره ی اندوه سفر به ساحل لبخند اختیاری بود چه خوب بود اگر گوهر صمیمیت همیشه در صدف سینه یادگاری بود |
|
+ نوشته شده در روز
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:10 توسط محمد عطاری |
|
|
کاش میشد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اتاقش را به مروارید داد کاش میشد آسمان مهر را خانه کردوبه گل خورشید داد |
|
+ نوشته شده در روز
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:8 توسط محمد عطاری |
|
|
نقشه را مرور می کنم. همه چیز آماده است. به قول حرفه ای ها مو لای درزش نمی رود. مطمئن هستم که موفق می شوم. بارها همین کار را با هدفی متفاوت انجام داده ام. انجام دادنش بسیار ساده است. اما کار را که شروع می کنم برخلاف تصورم یک عالمه مانع عجیب بر سر راهم سبز می شود!! حسابی گیج می شوم. هرچقدر که تلاش می کنم بی فایده است. این سوال مدام در ذهنم تکرار می شود : (چرا؟). نه خسته نمی شوم. باید انجامش دهم. بازهم تلاش می کنم. هر اندازه اصرار من بیشتر می شود، سدهایی که در برابرم قد علم می کنند بیشتر می شوند. یک بار دیگر همه چیز را مرور می کنم. تمام برنامه ریزی هایم دقیق و حساب شده است. هیچ کس از نقشه ام خبر ندارد؛ پس این چه نیرویی است که نمی گذارد موفق شوم؟! لحظه ای به خود می آیم؛ تو را فراموش کرده بودم!... وقتی یادم می آید که تو همیشه و همه جا با منی؛ وقتی به یاد می آورم تلاشم را برای انجام این اشتباه در مقابل تو؛ از شرم دلم می خواهد تمام شوم... حالا دیگر مطمئن هستم که تو نگذاشتی این اشتباه را انجام دهم. حتی زمانی که فراموشت کردم و به دنبال خواسته های نفس سرکشم رفتم؛ باز هم تنهایم نگذاشتی... باز هم نخواستی این روح را به ابتذال آلودگی بکشانم... باز هم نگرانم بودی... چقدر خوب است که نگذاشتی با این همه تلاش خط سیاهی بر دل بکشم. اندکی که در خویش سکوت می کنم باورم نمی شود این من بودم که قصد انجام چونین کاری را داشتم! باورم نمی شود رسالت خویش را از یاد برده بودم!! باید برای تنبیه خویش نقشه ای درست و حسابی بکشم... مهربان شرمساری ام به خاطر این همه لطف در مقابل آنچه قصد انجامش را داشتم ویرانم می کند؛ اما راستش را بخواهی خوشحالی داشتن نگهبان و یاور مهربانی چون تو تمام وجود سیاهم را لبریز خوشبختی می کند... |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:4 توسط محمد عطاری |
|
دلم از گریه پر است... پرم از ابر سیاه... واژه ای نیست مرا شرح دهد... دامن مرگ کجاست تا سرم را بگذارم دل سیری گریه کنم |
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:34 توسط محمد عطاری |
|
|
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هرحال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای یست» |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:27 توسط محمد عطاری |
|
|
روزي مارك از مدرسه به خانه مي آمد. در راه پسري نظر او را به خود جلب كرد كه زمين خورده بود و همه كتابهايش همراه با دو پيراهن، يك توپ بيسبال، يك جفت دستكش و يك ضبط صوت كوچك روي زمين پخش شده بود. مارك زانو زد و به آن پسر كمك كرد تا تكه هاي كاغذي از يك مقاله را جمع كند. پس از آن چون مسير آن دو يكي بود با هم به راه خود ادامه دادند. و او به آن پسر كمك كرد و قسمتي از وسايلش را برايش حمل كرد. مارك متوجه شد اسم آن پسر بيل است و عاشق بازيهاي كامپيوتري، بيسبال و تاريخ است. مارك متوجه شد بيل مشكلات زيادي در زندگي خود دارد و دختري كه به او علاقه داشت از دست داده است. آنها به خانه بيل رسيدند. بيل از مارك دعوت كرد تا با او تلويزيون تماشا كند و همراه با او كيك و چاي صرف كند. آن دو بعدازظهر دلپذيري را همراه با خنده و صحبتهاي كوتاه سپري كردند. پس از آن مارك به خانه خود رفت. آن دو پس از آن يكي دو بار ديگر همديگر را ملاقات كردند. بعد از مدتها هر دوي آنها از يك دانشگاه فارغ التحصيل شدند. و در جشن فارغ التحصيلي يكديگر را ملاقات كردند. بيل از مارك خواست تا با يكديگر صحبت كنند. |
|
+ نوشته شده در روز
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:44 توسط محمد عطاری |
|
|
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است.. |
|
+ نوشته شده در روز
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:5 توسط محمد عطاری |
|
|
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند |
|
+ نوشته شده در روز
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:0 توسط محمد عطاری |
|
|
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد!
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! ........ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 10:7 توسط محمد عطاری |
|
|
من به خودم قول می دهم
که به تمامی دوستانم بقبولانم که یک چیز بسیار ارزشمند در درونشان وجود دارد که فقط به بهترین ها فکر کنند که فقط برای بهترین ها کار کنند و فقط انتظار بهترین ها را داشته باشند و آنقدر شاد باشم که وجود مسائل را نادیده بگیرم |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 9:52 توسط محمد عطاری |
|
|
اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما ،کیسه بدوش کو ؟ رد پای پر خراش بی خروش کو ؟ اون آقای خرقه بدوش کو ؟ کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرهم دلای ما بود ؟ نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود می شه یک بار دیگه سر بزاره به خونه ما بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین جوونا آقا بشین، زنده کنین رسم جوون مردی رو امشب یتیما منتظرن، زنده کنین شیوه شب گردی رو امشب یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن گوش به زنگ تق تق یه جور صدای پا نشستن موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین دستای پینه بسته علی به همراه منه خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علی یه قافیه تنگه دلم، از دل تنگه علی یه تو کوچه های غربتم نشونی از مولا می دن اهل محل سلام مو جواب سر بالا می دن به من می گن علی کیه ؟ علی امام عاشقاست به من می گن علی کیه ؟ داغ دل شقایقاست توی نجف یه خونه بود،که دیواراش کاهگلی بود اسم صاحب اون خونه، مولای مردا علی بود نصف شبا بلند می شد ، یه کیسه داشت که بر می داشت خرما و نون و خوردنی ، هرچی که داشت تو اون می ذاشت راهی کوچه ها می شد ، تا یتیما رو سیر کنه تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه شب تا سحر پرسه می زد ، پس کوچه های کوفه رو تا بوی بارون بکنه ، پاهای بی شکوفه رو عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه باید مثل علی بشه ، هرکی که اهل دین باشه بعد از علی کی می تونه مرهم راز من بشه درد دلامو گوش کنه ، دچار ساز من بشه |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:57 توسط محمد عطاری |
|
امشب... اینجا... تنها... خدایا هیچی نمی یاد تو دلم رو زبونم چرا آخه؟؟؟؟ باورم نمی شه نتونم هیچی بنویسم!!!خدایا امشب چرا هوا این قدر سنگینه؟ امشب ....امشب پدری می خواد پر بکشه....امشب پدر ما می خواد پر بکشه...امشب می خوام حسابی گریه کنم.........دیگه چیزی نمی نویسم امیدوارم تو این شبا خدا هممون رو به حق این پدر عزیز ببخشه. |
|
+ نوشته شده در روز
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:53 توسط محمد عطاری |
|
|
يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم... حق به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!! و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگي شيرين است! زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!! و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي
|
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:52 توسط محمد عطاری |
|
|
آتش جهنم يک يک اعضاي بدن انسان رامي سوزاند اما هرکاري که ميکند يک قسمت را نمي تواند بسوزاند ندا ميرسد: ((اي آتش تلاش مکن تو نمي تواني اين قسمت را بسوزاني )) آتش مي پرسد بارالهي چرا نمي توانم ؟ ندا ميرسد که: ((آخراين دل بنده من است )) آتش ميگويد: حالاچرا نميتوانم بسوزانمش ؟ باري تعالي ميفرمايد: ((آخر اين جايگاه من است))
|
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:50 توسط محمد عطاری |
|
|
پيرمردي در کنار ساحل قدم ميزد متوجه ي دخترکوچکي شد که ستاره هاي دريايي را که دريا با امواجش به ساحل آورده بود به دريا مي انداخت پير مرد به طرف دخترک رفت و به او گفت اين کار بي فايده است تو که نميتواني همه ي آن ها را نجات دهي ..... دختر به ستاره اي که در دستش بود اشاره کرد وگفت :شايد من نتوانم همه شان را نجات دهم ولي مطمئنم ميتوانم اين يکي را نجات دهم
|
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:48 توسط محمد عطاری |
|
|
|
|
درباره وبلاگ |
|
دل نوشته های یک ..... |
| آخرين مطالب |
|
==================== |
|
محمد باقر 88-87 |
|
نوشته هاي پيشين |
|
ابن سينا 88-87 |
|
محمد عطاري |